لَكَ الْحَمْدُ يَا ذَا الْجُودِ وَ الْمَجْدِ وَ الْعُلَى/ تَبَارَكْتَ تُعْطِي مَنْ تَشَاءُ وَ تَمْنَعُ
ستايش توراست اى صاحب سخاوت و بزرگوارى و برترى / فرخنده اى تو عطا كنى به هركه خواهى و منع كنى ز هركه خواهى
إِلَهِي وَ خَلاقِي وَ حِرْزِي وَ مَوْئِلِي / إِلَيْكَ لَدَى الْإِعْسَارِ وَ الْيُسْرِ أَفْزَعُ
خدايم و آفريدگارم،و نگهدارم و پناهم / به جانب تو در سختى و آسانى پناه مىآورم
إِلَهِي لَئِنْ أَعْطَيْتُ نَفْسِي سُؤْلَهَا / فَهَا أَنَا فِي رَوْضِ النَّدَامَةِ أَرْتَعُ
خدايا اگر خواهش نفسم را به نفسم واگذاشتم / اينك در مرغزار پشيمانى مىگردم
إِلَهِي لَئِنْ جَلَّتْ وَ جَمَّتْ خَطِيئَتِي / فَعَفْوُكَ عَنْ ذَنْبِي أَجَلُّ وَ أَوْسَعُ
خدايا اگر خطايم بزرگ و انبوه است / پس گذشت تو از گناه من بزرگتر و گستردهتر است
علاج ضعف دل ما به لب حوالت كن / كه اين مفرح ياقوت در خزانه توست
سيد گلستانه نوشت
دل دادمش به مژده و خجلت همي برم / زين نقد قلب خويش كه كردم نثار دوست
سيد گلستانه
تو بدين حسن و ملاحت اگر از در بدرآيي / اي پسر محفل ما را در فردوس گشايي
سيد گلستانه نوشت
روزه يك سو شد و عيد آمدو گلها برخاست / مي به ميخانه به جوش آمد (و) مي بايد خواست
نوبت زهد فروشان گران جان بگذشت / سيد گلستانه نوشت
(روزه يك سو شد و عيد آمد و دلها برخاست / مي ز خمخانه به جوش آمد و مي بايد خواست
نوبه زهد فروشان گران جان بگذشت...)